جمعه چهارم مرداد 1387
راپورتهای هفتگی:
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 1:15 |
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه ششم تیر 1387
راپورتهای هفتگی:
|
كرور كرور فرشته بالدار در آسمان طهران |
|
يا للعجب! به حق چيزهاي نديده و نشنيده! راپورت به اين داغي شنيده ايد كه گوش مباركتان را از فرط گرما بسوزاند؟ در شهر پيچيده، زوجه اي از جماعت كارمند كه هيچ مال و منال نداشته، چندي است موعد اجاره مسكن ايشان سر آمده، ما بعد تكلم تيليفوني با صاحب مسكن از فرط بيچارگي و نداري از بابت اجارة الملك همان دم زانوي غم بغل كرده زير گريه مي زنند. از قضا ذريه ايشان كه علي كوچولو نام داشته و تا بدان تايم اشك مادر و پدر نديده، دست به دعا برداشته و از صاحب آسمان طلب ياري كرده. نشنيده ايم درطرفة العيني يك فرشته بالدار از جماعت رجال ]كه بابت عدم روسري و غير مشمول مميزي نگردد [از آسمان بر ايشان نزول اجلال فرموده و تقاضاي اوامر كرده، ليكن علي كوچولو فرمان قتل صاحب الملك داده فلذا فرشته بالدار مذكور فرموده: همانا تو كوچولوي خوبي هستي اين فرمان جنايت از شما بعيد مي نمايد. به جاي آن بيا اين نقدينگي از من بگير و به پاپا و ماما ده تا از پس اجارة الملك برآيند. بر سر زبانهاي اهالي مملكت افتاده فرشته مذكور در منتها عليه جيب مبارك مقدار معتنابه و غير قابل شمارش داشته كه منقول است در آسمان هفتم و در چاپخانه پدري به چاپ رسانده، و ليكن تمامي نقدينگي مذكور مابين دوست و آشناي علي كوچولو قسمت كرده. شايع شده جملگي اولياء در طهران و بلاد همسايه اولاد خود را وادار كرده بر آسمان نگاه كنند و طلب ياري نمايند. بعضاً هر ليل در برابر فرزندان از ريز و درشت اشك تمساح مي ريزند. راپورت رسيده كرور كرور فرشته بالدار از آسمان بر زمين نزول اجلال مي فرمايند و نقدينگي بسيار به بلاد مختلفه آورده در جيب طبقه مستضعف واريز مي دارند. يا للعجب كه فرشتگان مذكور بر منازل ملاكان و جماعت بنگاهي حاضر نمي شود و ليكن راپورت رسيده ايشان مخبر و راپورتچي و جاسوس استخدام كرده در لباس مبدل به خانه اهل نياز روانه كرده اخبار موثق از ميزان وصول نقدينگي بر ايشان مي آورند و ايشان در طرفة العيني بهاي املاك بر اساس اسكنه و متناسب با مال و رعايا افزون مي سازند. امين السلطان، پسر ارشد ما نقل مي كند كه بهاي نيم متر مسكن در فلان محله دارالخلافه هفتاد برابر فزوني يافته و به سانتي 67 ميليون قران رسيده و ملاك و بنگاهي قيمت بر ميليمتر از اسكنه و اراضي مي گذارند و في المثل بهاي معمول يك ميليمتر مسكن در محلات فقيرنشين به 40 قران رسيده. ساعتي پيش خبر آمد مبارزه ملاكان مملكت با فرشتگان بالدار آسماني به غايت بالا گرفته ايشان بر قيمت مي افزايند و فرشتگان مذكور اسكناس سبز و زرد و قرمز چاپ مي كنند. ليكن شنيده ها و راپورتهاي خفيه خبر از آن مي دهد كه كشمكش فوق در وقت اضافه ثانويه به نفع ملاك و بنگاهي تمام شده ايشان به جهت اندازه گيري متراژ اراضي و مساكن كوليس از چين وارد كرده اپسيلون به اپسيلون ملك معامله مي كنند. ليكن فرشتگان بالدار كم آورده آنچه تا كنون از اسكناس به چاپ رسانده رها كرده به آسمان هفتم مراجعت نموده علي كوچولو و ما بقي رفقا را در زمين ول كرده اند. ثانيه اي پيش راپورت آمده اسكناس و نقدينگي چنان فزوني يافته و زيادت گرديده كه سطح شهر را پر كرده و دست و پا گير شده رفت و آمد در شهر طهران و بلاد مختلفه مختل كرده. سازمان فخيمه ترافيك اعلام كرده ما بعد دو دهه علت اصلي ترافيك شهر طهران ريخت و پاش اسكناس در معابر خصوصي و عمومي شهر شناسايي شده ليكن محمد باقرخان در جمع راپورتچي و خبرگوي شهري حاضر شده و اظهار داشته كه بلديه طهران در طرفة العيني با طرح مكانيزيسزاسيون جمع آوري اسكناس از سطح معابر رفت و آمد و پاكيزگي را به شهر برمي گرداند. يا للعجب! |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 14:39 |
|
لینک به این مطلب
دوشنبه سوم تیر 1387
راپورتهای هفتگی:
|
فوت بال در ممالك هفتگانه |
|
حالا كه داريم واژه ها را بر سطور اين كاغذ مباركمان مشق مي كنيم، روح و جسم مباركمان مملو از يك حس غريبي است كه شك نداريم شما كه رعاياي ماييد، در سوي موافق آن قرار داريد. فلذا، كار به اين نداريم كه اشتياق مبارك ما تحت تأثير يك پروگرام وارداتي از فرنگستان است يا در ولايات مملكت خودمان ريشه دارد. منظورمان از پروگرام مذكور، همين «فوت بال» است كه اين ايام، تن و جان هر بني بشري را به خود مشغول داشته، بي داد مي كند. مبدأ كلام، دخول باشتگاه پيام(راپورت خودمان) به مجموعه برتر فوت بال بود كه ما كه اصالتاً تعصب عميق به ولايت و زادگاه و همقطاريهايمان داريم را به غايت مشعوف كرده، عشق و هيجان غايي در مداخل وجودمان تزريق كرده. ليكن سنه آتي را در هيجان مضاعف از اين باشتگاه و باشتگاه ابومسلم خواهيم شد. ديگر اين كه همين آن كه واژگان مبارك بر صفحات ابيض جاري مي سازيم، شال و كلاه كرده ايم و به اتفاق چيزي از ملازمان مهياي حضور به اوستاديوم كبيره آزادي هستيم(ليكن در لباس مبدل) و قصد داريم در ميان شما و جماعت ورزشي، به ديدار آخرين مسابقه ميان دو باشتگاه استقلال از دارالخلافه و باشتگاه پگاه از ولايت گيلان برويم. نه آنكه خداي ناكرده در رديف طرفداران كسي از ميان دو باشتگاه مذكور باشيم. خير! كه ما در بسته در رديف طرفداران باشتگاه ابومسلم، باشتگاه راپورت خراسان و باشتگاه يوونتوس و تيم ملت ايتالياييم، والسلام ! وليكن قصد داريم به مكان مذكور رفته، داد و فرياد كرده هيجان درون تخليه نماييم. راپورت ديگر آنكه ميرزا علي آقا دايي، فرمانده فوتبال مملكت در مملكت سوريه، گروه ملي فوت بال را پيروز كرده، جمله رعايا را كه از تيم ايشان انتقاد داشته، نااميد كرده به مملكت مراجعت نموده اند، همچنان شيك مي پوشند و مي آيند و مي روند و جوابهاي سربالا رديف مي كنند و كسي هم از كميته انضباطي فوت بال مملكت استعفا داده كه هيچ ربطي به هيچ شخصي ندارد. فكمثله! در ولايت فرنگستان، فوت بال در اوج خود به سر برده، همه ممالك غربيه تيم داده، در حال رقابت بوده، وليكن هيچ معلوم نيست كدام از ايشان بر كدام مغلوب و غالب شود. لهذا، تمام امور ممالك مختلفه در حاشيه مباحث فوق بوده هيچيك اهميت نداده كه كدام بسته از كدام مملكت به كدام مملكت پيشنهاد شود. ميرزا كريستيان خان رونالدو و خواجه ميشائيل خان بالاك و قربانعلي خان دايي فعلاً در رأس راپورتهاي خفيه و رويه اند و ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا و الآخره هستيم، رفته ايم كه يك تلفيزيون 400 اينچ قسطي ابتياع كرده ايم، چند كيسه تخمه آفتابگردان خريده ايم و با عهد و عيال شرط مي بنديم و بر سر برد و باخت تيمها قمار مي كنيم. في الحال كه اين مختصر راپورت به زيور طبع آراسته مي گردد، علمه و اكره خبر آورده اند كه باشتگاه استقلال يك فقره كوزه زرين موسوم به «كاپ» ابتياع كرده، در كنار ديگر كاپها، در معرض تماشاي عموم گذاشته است. ما كه در ورزشگاه بوديم و سر مباركمان كه به داد و فرياد كردن و خارج كردن اصوات قبيحه از خود گرم بود، نفهميديم چي شد! |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 18:9 |
|
لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
داستان هزار و چندمی :
|
حكايت توليد مازاد باران طبيعي |
|
يكي بود يكي نبود. يك روز در يك ولايت غربت پسر پادشاه داشت براي رسيدگي به امور رعيتها توي كوچه هاي ولايت با خدم و حشم قدم مي زد كه ناگهان يك دستمال قرمزي افتاد روي شانه اش!پسر پادشاه دستمال را از روي شانه برداشت و به بالا نگاه كرد، ديد كه دختري مثل پنجه آفتاب دارد در طبقه سي و دوم يك برجي لباسهاي ننه اش را روي رخت پهن مي كند. پسر كه تا حالا عاشق هيچ دختري نشده بود، يك مرتبه عاشق شد. طبع شعر پيدا كرد و از همان پايين با صدايي بلند به دختر گفت:
همانا : تو كه ماه بلند آسموني منم ستاره مي شم دورت مي گردم
دختر كه ظاهراً در اين چنين مواردي چندان بي تجربه هم نشان نمي داد، در طرفة العيني جواب داد:
همانا: تو كه ستاره مي شي دورم مي گردي منم ابري مي شم روتو مي گيرم
پسر پادشاه كه از شدت هيجان داشت از حال مي رفت ادامه داد.
همانا: تو كه ابري مي شي رومو مي گيري منم بارون مي شم تن تن مي بارم
دختر كه تا به حال هيچ وقت اينقدر از زندگي اش احساس خوشوقتي نمي كرد، همه لباسهاي ننه اش را همان جا ول كرد، آمد پايين و جلو پسر پادشاه ايستاد و بقچه اش را ترك اسب گذاشت و گفت، همانا:
تو كه بارون مي شي تن تن مي باري منم سبزه مي شم سر در مي آرم
بعد هم پسر پادشاه يك مرتبه تبديل به باران شد و تند تند باريدن گرفت. (ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه قديمي ها چون ذاتي عاشق مي شدن و يك مقداري زي زي گوگول بودن، طبيعتاً مشكل خشكسالي و بارندگي نداشتن!)
* توصيه به سازمان آب: براي تأمين آب تعداد دختر و پسرهاي ازدواج نكرده را افزايش داده و فرصت رويارويي آنها را فراهم سازيد.
* توصيه به كشاورزان: براي تأمين آب براي زمينها، سن ازدواج را پايين بياوريد و به جاي مترسك، در مزرعه هايتان آپارتمان اجاره به شرط تمليك بسازيد.
* توصيه به سازمان هواشناسي: براي رونق كارتان پسرهاي مجرد مملكت را به اردوهاي ديدن پري هاي آسماني ببريد. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 14:55 |
|
لینک به این مطلب
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
داستان هزار و چندمی :
|
حكايت سه جهانگرد گرسنه |
|
يكي بود. يكي نبود. در جزيره اي سه تا جهانگرد كه از مال دنيا دو تا چمدان داشتند، خيلي گرسنه شان بود و چون خيلي وقت بود كه توي راه بودند و چيزي گيرشان نيامده بود بخورند و از قضا توي آن جزيره قيمت همه چيز قد قيمت باباي بشريت بود، تصميم گرفتند يكي از ميان خودشان را آب پز كنند و بعد روي آتش داغ بپزند و بخورند. اين سه تا جهانگرد كه يكي چاق، يكي متوسط و يكي لاغر بود تصميم گرفتند براي انتخاب فرد خورده شونده قرعه كشي كنند؛ اما از آنجا كه چاقه بين آنها خيلي بلا بود، به جاي اسم خودش اسم لاغره را توي تغار قرعه كشي انداخت و از بين دو كاغذ لاغر نوشته يك متوسط نوشته، قرعه به نام لاغره درآمد. لاغره هم رفت آماده شود تا دوستانش او را بخورند كه ناگهان يك بابايي شناكنان از توي اقيانوس درآمد و در گوشش گفت: همانا، تو خيلي ساده اي دوستانت سر تو كلاه گذاشته اند و فلان و بهمان. لاغره رفت قرعه ها را نگاه كرد ديد، اي دل غافل آن بابا راست گفته بعد موضوع را به دو جهانگرد ديگر گفت و كلي هم شاكي شد و پيشنهاد داد كه چون تقلب از جانب جهانگرد چاق صورت گرفته، خودش هم خورده شود. اما چاقه دبه كرد ]توضيح آنكه دبه كرد به معناي «ناسزا گفت و زيرش زد» به كار مي رود [و پيشنهاد داد، رأي بگيرند كه كي خورده بشود. قبل از رأي گيري سه نفري شروع كردند يك مقدار در مورد خودشان صحبت كردن. متوسطه: دوستان! متأسفانه من مادرزادي رماتيسم دارم و گوشتم تلخ است. ظاهراً چند وقتي هم هست كه «HIV» گرفته ام و «GLX» بدنم هم بدجوري به روغن سوزي افتاده و دچار چند بيماري ديگر هم هستم كه اگر بگويم حالتان بد مي شود، پس نمي گويم. چاقه: دوستان جهانگرد عزيز! همان طور كه مي بينيد گوشت من از فرط خستگي و تراكم شل ولهيده شده و حتم دارم مزه ماست خاكي مي دهد. ضمن اينكه ما پشت اندر پشت آدمهاي گوشت تلخي بوده ايم و با يك تحقيق الكي هم مي توانيد صحت اين موضوع را متوجه شويد. لاغره: دوستان عزيزم! گوشت بدن من اصلاً قابل پختن نيست و سر هم نيم كيلو مفيد هم از آن درنمي آيد. بعد از اين توضيحات، جهانگردان رأي شان را توي تغار ريختند. اما چاقه تقلب كرد و به جاي يك رأي دو برگ به نام لاغره انداخت توي تغار. هنوز آرا شمارش نشده بود كه يك بابايي از توي آسمان افتاد وسط جزيره و در گوش لاغره يك چيزي گفت: لاغره هم برگه ها را درآورد و ديد يك رأي چاق، يك رأي متوسط و دو تا رأي به نام او درآمده و همان وقت يك حساب الكي كرد ديد سه نفر كه نمي توانند چهار تا رأي داده باشند و همان موقع انتخابات را ابطال كرد. چاقه كه ديگه خيلي گرسنه اش شده بود، عصباني شد و گفت: حالا كه همانا از راه آدميزاد نمي شود، به شيوه خودمان عمل مي كنيم. بعد زير لنگ لاغره را گرفت و بلند كرد تا او را ببرد توي آب اقيانوس بشويد و براي پختن آماده كند. در اين هنگام يك پري دريايي از پشت درختها آمد و به متوسطه گفت: جهانگرد سومي چرا بيكار نشسته اي اگر الان شما دو تا لاغره را بپزيد همه اش به اندازه يك وعده گوشت براي خوردن داريد و مطمئن باش كه اين چاقالوي شكمو فردا تو را براي ناهارش مي خورد. اما اگر تو و لاغره اين چاقالو را بگيريد نه تنها مي توانيد خودتان را كاملاً سير كنيد، بلكه تا يك ماه ديگر و رسيدن كمك هم وقت و غذاي كافي خواهيد داشت! متوسطه هم كه ديد پري دريايي به رغم بيرون آمدنش از پشت درختان - به جاي اقيانوس - بي راه نمي گويد، يك قطعه سنگ بزرگي برداشت ] ... اين بخش از داستان به دليل وجود خشونت زياد توسط قيچي آقاي ارزياب بريده شده است. خيلي هم خوب است(84-)[ بدين ترتيب متوسطه و لاغره يك هفته اي توي جزيره ماندند تا اينكه كمك رسيد و نجات پيدا كردند. ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اگر خواستيم جهانگرد بشويم بهتر است يك جعبه خرما از سوپر ماركت محله مان بخريم و با خودمان ببريم. لازم مي شود. |
|
|
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 4:49 |
|
لینک به این مطلب
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
|
ما متحول شده ايم |
|
بگذار بدانند خوشم مي آيد از چهره شرمنده خوشم مي آيد تصميم گرفته ام، صبح از اينجا بروم راننده ام از دنده خوشم مي آيد ما (پنجشنبه. پنجم ارديبهشت. امسال. طهران)
مي دانيم بالكل غافلگير شده ايد و بلكم ذره اي هم شرمگين باشيد اگر چيزي از اين قسم در مرام داشته باشيد! خيال كرديد ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره هستيم محض ورود عيد و سال بعد كهنه مي شويم و دور ريختني؟! كور خوانده ايد. ما از هزار تا جوان مو قشنگ سيخ سيخي بهتر بلتيم خودمان را آپديت كنيم. به واژه «بلتيم» و «آپديت» دقيق شويد حتي داريم پي مي بريد لحن و تكلم ما از سال پيش تا به امسال تا حدي متفاوت شده؛ راستش خودمان هم منقلب شده ايم. گمان كرده بوديد دو هفته اين صفحه بي معناي سوسه درآمده نام شخص شخيص ما در آن ناپيداست، كم آورده ايم؟ نمي دانستيد ما خودمان يك پا رفورميستيم كرم به آن كوچكي دگرديسي مي كند، متحول مي شود، پروانه مي شود !يك آدم معتاد بي اراده مي رود بستري مي شود مريض خانه، مثل يك پهلوان برمي گردد سرخانه زندگي اش! آن وقت گمان كرده ايد ما كه مخبرالسلطنه ايم، سال عوض شود. قديمي مي شويم؟ البته تخصير اين ميرزاحسن خان احمدي فرد هم هست كه حجت رفاقت بر ما تمام كرده، در دكان سوسه را بي اذن و كسب تكليف از ما باز كرده! اگر نبودند بچه محل ها به [واژه نوين بچه محل ها توجه كنيد؟] و راپورت نمي دادند؛ ما كه سرمان آنقدر به امور رعايا و جماعت عمله و اكره گرم است كه سوسه، موسه يادمان نمي آمد ! آن وقت ديگران [منظورمان همين جوانهاي فكلي و قرتي است كه مي آيند و مي روند] جاي مباركمان را غصب مي كردند و واويلا! في الحال! بي خيال اينها بشويد [به واژه بي خيال...] بدجوري غافلگيرتان كرديم. هم شما را و هم اين سوسه اي هاي تنها خور را كه حتم داريم در غيبت ما مي روند پيتزا و سمبوسه هم مي خورند و عين خيالشان هم نيست! حتماً فكر مي كرديد، ما نمي آييم؛ يا اگر بياييم آنقدر چيپ و قديمي و دموده هستيم كه از مرغ و تخم مرغ و هويچ و گوجه فرنگي راپورت مي دهيم يا منت كشي مي كنيم؟ ما هم با اين قطعه شعر پوست مودرنمان حالتان را گرفتيم! فكر كرديد منت كشي مي كنيم؟! ديديد كه چه خوشگل سروده ايم: تصميم گرفته ام. صبح از اينجا بروم؟! به جان مادر زنمان الكي نمي گوييم. حتي بلكه تهديدتان مي كنيم. داده ايم جي ميلمان را سر در اين راپورت بزنند تا 3 روز مي مانيم... [راستي به واژه جي ميل توجه كرديد؟ شرط مي بنديم شما نيم ميل هم نداريد!] اگر شرمندگي آزارتان نداد و به قدر كافي درخواست حضور ما را كرديد و التماس شرفيابي مجددمان داشتيد، شايد بياييم. حالا كه خبرمان نكرده ايد، اگر ميل به ميزان كافي نباشد به همين مصرع پربار كفايت مي كنيم كه: از چهره شرمنده خوشم مي آيد. خود دانيد! ما كه چندي است متحول شده و چون شكوفه از خويش بيرون زده ايم، شما خودتان انتخاب كنيد.
مخبرالسلطنه (جديد المرام) |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 23:55 |
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
راپورتهای هفتگی:
|
جماعت و شخص شهير ما |
|
راپورت مخبر السلطنه از رفتن به مطبخ خانه و ديدن جميع طرفداران خود، صد مرتبه به مليله خاتون گفته بوديم كه ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره هستيم، در ميان جماعت عمله و اكره كل دار الخلافه شهره بوده و جملگي عمله و اكره بلد طهران صورت مباركمان را مي شناسند. ليكن ايشان باور نداشته في المثل بهنوش بيگم بختياري كه آكتورس پروگرام چهارخانه بوده و كلهم اجمعين هنر ايشان در پخ كردن مخلص آمده از هيبت مبارك ما شهره تر مي دانستند. فعل مذكور در كل الايام زندگي مشترك ما جاري بوده، تا چندي پيش كه بدون بهانه قصد صرف خوراك شام در مطبخ خانه اي بالاي شهر كرديم. دست مليله خاتون را گرفته راهي محلات نياوران و فكمثله شديم. همچنان در طي طريق بوديم گمان اين بر ما آمد كه جماعت نگاهي ديگر گونه دارند. گويي هيكل و هيبت ما را از زير چشم مي پايند و تمايل به تعقيب وجنات ما دارند. ليكن محل نداديم. در يك مطبخ خانه شيكي نزول اجلال فرموده، سفارش آبگوشت و دوغ و ترشي و ريحان داديم و بر كرسي تكيه زديم. همچنان كه در بناي مذكور با شكم مبارك خلوت كرده برايشان وعده خوراك خارج از منزل و دوغ و نوشابه مي داديم و به جهت ابتياع اين طعام لذيذ بر وي منت مي كرديم. كسي از جماعت، دختركي به گمان ما هفده، هجده ساله كل العرض مطبخخانه را طي كرده و به جانب ما آمده، همچنان كه ديدگان مليله خاتون از حديقه مخروج گرديده بود، كاغذ و قلمي از خليته خويش بدرآورده به نزد ما تعارف كرده، فرمودند: شما مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره نيستيد، كه در صفحة السوسه روزنامه وزين قدس ستون پايداري به نام راپورتهاي هفتگي داريد؟ تو رو خدا اين را براي من امضا به يادگار بدهيد. همچنان كه سعي مي كرديم طبيعي كنيم كاغذ ايشان را دريافت كرده، استامپ از جيب تنبان درآورده بر مساحت انگشت اشاره تف زديم و بر اشكم استامپ زده، اثر انگشت مبارك بر صفحه كاغذ يادگار كرديم. باري! ايشان گذر كرده، مليله خاتون كه حكماً مثل سركه و دوغ بر خويش مي جوشيد، لب از لب نگشوده با ديدگان برافروخته برما نظاره كرده. ناگهان شخص ديگري از جماعت نسوان به قرابت ما رسيده، دست در كيف كرده همچنان كه ما استامپ از جيب تنبانمان مخروج مي داشتيم دسته اي اسكنه تانخورده از جيب خليته خويش بيرون آمده در برابر ما گرفته فرمودند: اي مخبرالسلطنه معزز و محترم و مكرم ما و كل اقوام و دوستان آشنايان از جماعت پر و پا قرص خوانندگان ستون موزون شما بوده كل امور زندگي خويش براساس راپورتها و فرمايشات شما مطابقت مي دهيم. ليكن اين بنده حقير خواستگاري دارم كه مابعد دو دهه انتظار قرار حضور خواسته هفته آتي به منزل ما مشرف مي شوند. ليكن خواهشمنديم شما در ستون پرخواننده راپورتهاي هفتگي كه قريب به نود و دو ميليون خواننده در سراسر كل الارض دارد يك كمي از بنده حقير تعريف و تمجيد بفرماييد، كه اين خواستگار محترم دهن بين پشيمان نشود و... ايشان به غايت گريسته، التماس و درخواست كرده آخرالامر دسته اسكنه به سمت تعارف كرده، پيشنهاد رشوه فرمودند. ليكن ما برايشان فرمايش كرديم كه اصلاً و ابداً در كار قبول رشوه و تعارفي نيستيم. ليكن تعريف ايشان را در ستون ما بعد مي آوريم. «آقاي خواستگار! ايشان به غايت زيبا و برازنده بوده كمالات و وجنات وافر داشته، از هفت انگشت ايشان هفت هزار هنر سرازير شده و الخ!» در خاتمه به جهت عدم شكستگي در قلب ايشان دسته اسكنه مذكور را مقبول داشتيم. (به خلاف تمايل قلبي خويش). صاحب مطبخخانه هزينه آبگوشت و دوغ و ماست بر ما محسوب نكرده، ميهمانمان كردند. مليله خاتون همچنان با دهان باز از شهرت و وجنه سرشناس ما متعجبند... .
|
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 11:38 |
|
لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
|
بدون چك و چانه |
|
ما با تو و پدر بيچاره ات، نبرد مي كنيم زورار به كس نرسد بدو، جنگ سرد مي كنيم روزي اگر نرسد به ما، پول و اسكن و دينار آن روز چونان جن زده اي، چاره درد مي كنيم مقصودمان از رباعي بليغ را با ماجراي تحصيل همان خواجه جمشيدخان قزويني از رفقاي دوران كلاس دوازدهم و يارهم خدمتي تشريح مي كنيم. حكايت اينكه ايشان از مفاخر و مشاهير ولايت قزوين بوده، به غايت مهربان و مردم دوست كه چهره ايشان اگر چه به غايت كريه المنظر و كج و معوج اما كلام سحرانگيز داشته خلايق را از ريز و درشت مسحور خويش ساخته به وجد مي آورد. بارها بر ما معروض داشته كه بر حالتمان حسادت مي ورزد. از آن جا كه رفيق خوبي چون ايشان داريم و برحال خويش متأسف است كه رفيقي چون ما دارد. من باب مزاح. معهذا، ايشان را وقت همسر اختياركردن افتاده ليكن روي افتتاح سخن با جماعت نسوان نداشته، بر درو ديوار كوبيده و خويشتن در سراي محبوس كرده كه شايد كسي از عمق آسمان برايشان ظاهر شده، به عقدشان درآيد. علي اي حال به جهت چهره نامانوس كسي يافت نشده، خواجه جمشيدخان به غايت تفكر كرده تنها چاره علاج در ورود به مكتبخانه علمي و دانشگاه ديده كه شايد دراين مكان دختر را به عقد خويش رضا كند. لهذا، تلگراف فرستاده به ولايت قزوين و با آب و تاب از اشتياق وافر به تحصيل علم سخنوري كرده، من باب مثال قطعه شعري سروده در باب تحصيل علم كه: «تاگور دانش بجوي». فلذا باباي ايشان رضايت داده كه به غايت كاركند و اشتغال معمول افزون داشته اسكنه و اموال فراهم آورد و برايشان مرسول دارد تا در مكتبخانه آموزش آزمون اسم خويش مثبوت داشته، كلهم اموال ايشان راخرج خريد كتاب test كرده، كلهم زمان خويش بر پركردن چهار گزينه الف /ب/ج/د/ هيچ كدام مصروف داشته. الظاهر ايشان آموخته كه همواره گزينه هيچ كدام و ايضاء هركدام صحيح بوده. چندي پس از آن تقاضاي اسكنه بيشتر كرده به قصد شركت در مكتبخانه آموزش مهندسي معكوس كه آموزش داده چه قسم نيرنگ مي توان برآزمون وارد كرد كه مثلاً كلهم پاسخهاي ناصحيح، معكوس محسوب شده صحيح منظور و محاسبه شوند والخ. باري ايشان سرمايه پدري مصروف داشته و آخر الامر در مكتبخانه دانشگاه فراگير غير انتفاعي آزاد پودماني بهم پيوسته در ولايت غربت قبول افتاده در شاخه مديريت صنايع. ليكن علي الظاهر در نقشه مكان مذكور نيافته، سوار بر اسب و الاغ و اشتر به نقشه پيش رفته، آلاچيقي ديده يك عدد خانم درآن نشسته كتب و كيف و مانتو و مقنعه بر تن و دست داشته به انتظار ايستاده. جمشيد خان شريف الدوله از اشتر نزول اجلال كرده نگاهي بر چهره ايشان كرده دو چشم از خجلت و اشتياق به زير انداخته (جمشيد خان شريف الدوله قزويني از رجل محبوب و سربه زير بوده). اختر خانم لب باز كرده مي فرمايند: سلام شاهزاده آقا سرانجام آمدي، چقدر دير آمدي زمان انتخاب واحد تمام شده و وقت حذف و اضافه هم گذشته است. خواجه جمشيدخان: پاسخ داده: قربان شما بروم! من اهل قزوينم. روزگارم بد نيست... پس دانشگاه كجاست؟! شهركجاست؟ دختر فرموده: دانشگاه همين آلاچيق است، تازه آغاز به كار كرده و قرار است بعداً توسعه كند و دورو برش يك شهر بسازند و نام ولايت غربت بر آن قرار دهند. همه اساتيد آن هم علي الظاهر پروازي هستند. خواجه جمشيد به آسمان وزمين نگاه كرد، به نظر نمي آمد طياره بدين نواحي بال گشوده باشد، هنوز لب نگشوده، دختر گفت: اساتيد مثل قصه ها به چوب آن دوتا مرغابي آويزان مي شوند و مي آيند. جمشيدخان يدين بر دهان گذارد و خنده شيرين و فرمود: عجب آدمي هستي ها !!بعد هر دو گفتند همين دانشگاه خوب است. پولشان را رفتند، امور مالي پرداخت كردند و زيرآلاچيق منتظر استاد نشستند. اين است كه ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا و آلاخره هستيم به دنبال حكايت ايشان تفحص كرده، مطلع شديم همين اين مكتبخانه ها و اكلسه آزمون و كنكور و دم و ش تنها به جهت اشتغالزايي و دريافت هزينه هاي گزاف بوده والا آنچه جمشيد به خرج اين همه زمان اسكنه و درهم و دينار واسطه و آزمون بدان رسيده را هاجرخانم، ننه بزرگ محترمه خودمان به طرفة العيني توي محل خودمان رفع و رجوع مي كند. به قول قديميها: بدون چك و چونه دانشگاه مي ياد تو خونه. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 13:36 |
|
لینک به این مطلب
جمعه ششم مهر 1386
راپورتهای هفتگی:
|
تكنولوجي روز دنيا |
|
نشسته ايم در اندروني با مليله خاتون شور كرده ايم. نتيجه گرفته ايم اين بار به جد در عمل شده شغلي ديگر براي خويش برگزينيم. في المثل يك وامي گرفته كارخانه بزنيم و در هيبت مديرعاملي كارخانه پادشاهي كنيم و جمعي از رعايا و نوكرهاي ولايت پدري را در آن استخدام كرده، بر كار گماريم. نتيجه گرفته ايم يك كارخانه اتومبيل سازي داير كنيم. ليكن امين السطان پدر سوخته را فرستاديم برود مملكت اروپا جمله ولايات را از بريتانيا تا روم برگردد، بلكه با يك شركت فورد و فراري و ولوو يا تالبوت و رنو را يافته بياورد دارالخلافه - طهران - قرارداد منعقد كنيم و مفت و مجاني تكنولوجي روز مملكت فرنگ را به مملكت مان بياوريم. علي ايحال ايشان مسافرت كرده چندي در غربت بوده علي الظاهر اكثر ايام در تفرج و چند صباحي در كار مأموريت شده، فلذا هيچ شركت و كارخانه راغب به سرمايه ما يافت نكرده، يدين از دو پا مطول تر به طهران بازگشته، مورد غضب ما واقع شده از سمت خويش بركنار گرديده و الخ. صبيه محترمه مان كه نام ايشان بر سطور جاري نشود (متذكر شويم ايشان براي خويشتن مهندسه اي شده ليسامس مهندسي از دانشگاه آزاد واحد قولازون دريافت كرده من حيص المجموع كار بلد بوده). ايشان را به جهت مأموريت عقد قرارداد به مملكت چشم بادامي هاي جاپني اعزام داشتيم. رفتند، علي الظاهر در طياره گاه توكيو اوشين و هانيكو را در حال دعواي فيزيكي با يانگوم مي بينند و به طرفداري از يانگوم با طرف هاي مقابل درگير مي شوند كه هانيكو مي فرمايد: يك ضرب المثلي جاپني داريم مبني بر اينكه «نو كه آيد به بازار، كهنه شود دل آزار.» باري! از پس اتمام دعوا صبيه محترمه مان عازم چند كمپاني جاپني شده، فتح مبحث مي فرمايند كه جملگي از ميستوپيشي تا نيستان و توي تا همه از مايملك ريوزو همسر خانم اوشين بوده و ايشان در ادامه جدال ماقبل موضوع، پيشنهادات ما را وانكرده پس مي فرستند. لهذا، ما مانديم و حوض مان، گفتيم بياييم كشك بسابيم، ديديم چه فايده دارد همان بهتر كه در جريده وزين خودمان قلم فرسايي نماييم. بنابراين قصد كرديم از صفر شروع كرده حالا كه نشد كارخانه اتومبيل سازي به قول اهل تجدد ماشين سازي احداث نماييم برويم در كار ماشين لباسشويي! اين بار به ذريات مان اعتماد نكرده به شخصه راهي سفر فرنگ شديم به قصد عقد قرارداد با يك كمپاني معتبر و معلوم. قصد كرديم به محض ورود به مملكت روم و ايتاليا به كمپاني ايندزيت رفته كار را قطعي كنيم، ليكن به محض خروج از طياره، همان كه پايمان در مملكت ايتاليا فرود آمد و چشممان به برج ايفل و مجسم بزرگ آزادي خورد دلمان هواي ديويد بكهام و روبرتو روسيلني كرد و گفتيم مگر مي شود آدم به ايتاليا بيايد و نرود فوتبال بازي تيم رحمان رضايي با رئال يونايتد را ببيند. علي ايحال پيش از هر چيز رفتيم استاديوم و بعد از تماشاي فوتبال رفتيم يك فيلم ايتاليايي ساخته تايتانيك را ديديم و به غايت خرسند شديم. من بعد اتمام اين افعال سياهي ليل بر مملكت غربت چيره شد و خواب چشمان مباركمان را محزون كرد كه كاروانسرايي در جنوب ولايت سيسيل يافته در آن سكني كرده به قصد استراحت كه ما بعد آن كار كمپاني را يكسره كنيم. ليكن چشم از خواب گشوديم حيفمان آمد در جزاير قناري مملكت ايتاليا تني به آب نزنيم، ما بعد آن به تماشاي موزه لوور رفته گشتي در لولوپره و فاقرانيا زديم كه موعد بازگشتمان فرا رسيد، سوار بر طياره به دارالخلافه رجعت كرديم. اهل منزل با چاقو و گوسفند و گل و اسپند بر در حاضر بودند و از عقد قرارداد پرسيدند كه سر زير انداخته فرموديم هيچيك از كمپاني هاي مملكت فرنگ با ما به عقد قرارداد نكرده امتناع ورزيدند. لهذا، مليله خاتون نه كه مغموم نشده ما را در گوشه اي برده در گوشمان زمزمه اي كرده كه ما از آن به انقلاب صنعتي مملكت فخيمه مان ياد مي كنيم. ايشان طرح راه اندازي كارخانه اي سنتي ماشين لباسشويي داده كه به موجب آن اندروني عمارت مبدل به كارخانه شده، مليله خاتون و صبيه محترمه مان به همراه، شهلا خاتون مادر گرامي و جمله جماعت نسوان در قوم و فاميل در غرفه هاي عمارت شده، جماعت نوكرها و رعايا در صفي طويل به عنوان موادخام كارخانه وارد شده به راهنمايي امين السطان هر يك در غرفه اي شده تحت تعليمات قرار گرفته و من بعد آموزش مفصل همچون ماشين لباسشويي هوشمند آخرين سيستم براساس تكنولوژي روز با يك جعبه تايد و برس و تشت مسي از غرفه خارج شده در برابر ديوار عمارت در محله به صف شده اهل دارالخلافه در پي تبليغات انجام شده مراجعت كرده هر يك، يك دستگاه از ايشان خريداري كرده با گارانتي 30 ساله بدون بيمه خريداري كرده به خانه بردند. علي ايحال كسب و كار كمپاني سكه است، هم اشتغال زايي شده، هم از ابتكار ملي بهره رفته، و هم ارز مخروج نگرديده و.. ما هم عن قريب كه كار مطبوعه را وانهاده تمام اوقات مبارك برشمارش اسكنه و مسكوكات رنگارنگ مصروف مي داريم. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 0:11 |
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
راپورتهای هفتگی:
|
حقه بازي مي كنند |
|
هي مي خواهيم گله و شكايت كنيم از مليله خاتون- بانوي معززه اندروني - كه في المثل فعل مردود و يك قسم افعال نقيصه و معيوب ايشان سر زده، خاطر مباركمان را مكدر ساخته. چندي است اذناب و اولاد جماعت مترقي از ممالك اروپا و آمريكا و انگليسز، دم از فمنيسم و حقوق مساوي و احقاق حق جماعت نسوان برآورده، مكتب متجدده نسوانيم را در مملكت به راه انداخته، اسباب دردسر و بيچارگي رجال مملكت را فراهم ساخته. هر وقت بر ايشان- مقصودمان مليله خاتون است- خرده گرفتيم منيژه بيگم و مژگان خاتون و مهسا الزمان و سارا الملوك و جمله جماعت نسوان اقوام دور و نزديك را مثل آورد كه في المثل فلاني ماهيانه چند ميليون قران خرج ميك آپ و سلماني مي دهد، شوهر فلاني آستين يدين بالا زده اليوم سه نوبت ظروف مطبخانه را شسته، آن يكي از مملكت فرنگ فلان بهمان سوغات آورده و... الخ. خلاصه آنكه دهان مباركمان را في الفور مي بندد. چندي بود، هر چه تحقيق و تفحص مي كرديم در امور اقوام و آشنايان كه كسي از جماعت نسوان و به قول خاتون اندروني از جماعت بانوان را در موضع ضعف ببينيم و فرمانبردار بيابيم و براي مليله خاتون مثل بياوريم ميسر نمي شد كه اوضاع جملگي رجال اطراف و اكناف بسي وخيم بوده، از دست هيچكار براي ايشان بر نمي آمد جز دعاي خير! علي ايحال چندي پيش در آدينه شب ماضي يك قسم سريالي ديديم كه در مملكت چين يا جاپن پروداكت شده يك بازيگري داشت به نام يانگوم. ايشان از جمله نسوان ممتاز بوده و به غايت مؤدب و فرمانبردار و مظلوم و معصوم كه كليه اطرافيان و دوستان و رؤسا بر وي و طبابتش خرده گرفته، ليكن ايشان دم برنياورده همچنان اطاعت ورزيده تا كمر خم شده تعظيم و تكريم كرده و اوضاع به همين منوال گذرانده. با خود انديشيديم خوب حالا كه ايشان را از ممالك دور و در چين و ماچين - در سرزمين كره جنوبي نام از سرحدات جاپن- يافته ايم به عوض استناد بر فيلم و پروداكت، وي را به مملكتمان آورده در معرض عبرت جملگي اقوام آشنايان قرار داده، بفرماييم از چنين جماعت نسوان فرمانبردار است كه جاپن به اين حد مترقي شده، سوني و پاناسونيك و ياماها و ميتسوبيشي و الخ دارد كه كل الارض قادر به شمارش آن نيست. ليكن امر فرموديم جمعي از خدم و حشم اندروني راهي مملكت چين و ماچين شده، ايشان را كت بسته به محضر ما آوردند. چنين شد و از پس 7 روز و 7 شب متوالي خدم و حشم به محضر ما آمده، با صورت و دك و دنده درب و داغان و خونين و مالين و معروض داشتند كه يانگوم در سرسرا به انتظار ماست. رخت و قبا بر تن كرده به پيشواز رفتيم، ليكن به محض ورود به سرسرا زني ديديم با حجاب نامناسب كه بلانسبت آدامس مي جود و به مثابه زنان فرنگي عينك سياه و تنبان لي بر پاي دارد. در پشت سر ايشان دو رجل هيكلمند ايستاده ديديم هر كدام به قاعده دو هيبت آرنولد شواتزنگر هر يك ملبس به البسه سياه و عينك دودي با تفنگ و چاقو. پرسيديم خانم يانگوم اين چه سر و وضعي است؟! نكند شما را اشتباه آورده اند. ايشان فرمودند: مخبرالسلطنه تويي؟! فرموديم: بله! گفتند: با من چيكار داري مردني؟! فرموديم: مي خواستيم شما را به مملكتمان بياوريم و به جماعت نسوان نشان داده، بلكه وجنات و كمالات شما در فرمانبرداري و مظلوميت سر مشق انجام امور ايشان در زندگي باشد. گفتند: خب بگوييد بيايند ما را ببينند كار داريم بايد زود برويم توكيو! به دست و پاي ايشان افتاديم و فرموديم: يانگوم خانوم، جان آن آقاي افسري كه عاشق شماست قسم تان مي دهيم دست اين دو تا غول تشنگ را بگيريد و تا چشم بانوان اندروني به شما نيفتاده و باعث بدآموزي ايشان نشده است، از اينجا برويد كه ما شخصاً متنبه شده ايم و پي برده ايم كه يك چهارم مليله خاتون خودمان با آن همه وقار و كمال و جلال مي ارزد به صد تا يانگوم و فكمثله! همان دم ياد ننه بزرگ گراميمان افتاديم كه دو دهه پيش به منزل ما آمده و در مقابل تلويزيون قرار گرفته به محض آمدن گوينده اخبار بر صفحه تلويزيون كه از رجال بوده چارقد و چادر بر سر كرده فرياد برآوردند: مخبرالسلطنه! مخبرالسلطنه! مادر مرده اين مرتيكه نامحرم كيست كه بي اذن و اجازه ما پا در اتاق نهاده و يك دم وراجي مي كند؟! و ايشان هر وقت ديده مباركشان به صفحه تلويزيون افتاده، از آن دوري ورزيده مي فرمودند: حقه بازي است، حقه بازي مي كنند... واقعاً اين قسم برنامه و پروگرام به ويژه از نوع خارجي حقه بازي و دروغ بوده، وگرنه اين يانگوم كجا و آن يكي كجا؟!!! |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 23:59 |
|
لینک به این مطلب