شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
داستان هزار و چندمی :
|
حكايت سه جهانگرد گرسنه |
|
يكي بود. يكي نبود. در جزيره اي سه تا جهانگرد كه از مال دنيا دو تا چمدان داشتند، خيلي گرسنه شان بود و چون خيلي وقت بود كه توي راه بودند و چيزي گيرشان نيامده بود بخورند و از قضا توي آن جزيره قيمت همه چيز قد قيمت باباي بشريت بود، تصميم گرفتند يكي از ميان خودشان را آب پز كنند و بعد روي آتش داغ بپزند و بخورند. اين سه تا جهانگرد كه يكي چاق، يكي متوسط و يكي لاغر بود تصميم گرفتند براي انتخاب فرد خورده شونده قرعه كشي كنند؛ اما از آنجا كه چاقه بين آنها خيلي بلا بود، به جاي اسم خودش اسم لاغره را توي تغار قرعه كشي انداخت و از بين دو كاغذ لاغر نوشته يك متوسط نوشته، قرعه به نام لاغره درآمد. لاغره هم رفت آماده شود تا دوستانش او را بخورند كه ناگهان يك بابايي شناكنان از توي اقيانوس درآمد و در گوشش گفت: همانا، تو خيلي ساده اي دوستانت سر تو كلاه گذاشته اند و فلان و بهمان. لاغره رفت قرعه ها را نگاه كرد ديد، اي دل غافل آن بابا راست گفته بعد موضوع را به دو جهانگرد ديگر گفت و كلي هم شاكي شد و پيشنهاد داد كه چون تقلب از جانب جهانگرد چاق صورت گرفته، خودش هم خورده شود. اما چاقه دبه كرد ]توضيح آنكه دبه كرد به معناي «ناسزا گفت و زيرش زد» به كار مي رود [و پيشنهاد داد، رأي بگيرند كه كي خورده بشود. قبل از رأي گيري سه نفري شروع كردند يك مقدار در مورد خودشان صحبت كردن. متوسطه: دوستان! متأسفانه من مادرزادي رماتيسم دارم و گوشتم تلخ است. ظاهراً چند وقتي هم هست كه «HIV» گرفته ام و «GLX» بدنم هم بدجوري به روغن سوزي افتاده و دچار چند بيماري ديگر هم هستم كه اگر بگويم حالتان بد مي شود، پس نمي گويم. چاقه: دوستان جهانگرد عزيز! همان طور كه مي بينيد گوشت من از فرط خستگي و تراكم شل ولهيده شده و حتم دارم مزه ماست خاكي مي دهد. ضمن اينكه ما پشت اندر پشت آدمهاي گوشت تلخي بوده ايم و با يك تحقيق الكي هم مي توانيد صحت اين موضوع را متوجه شويد. لاغره: دوستان عزيزم! گوشت بدن من اصلاً قابل پختن نيست و سر هم نيم كيلو مفيد هم از آن درنمي آيد. بعد از اين توضيحات، جهانگردان رأي شان را توي تغار ريختند. اما چاقه تقلب كرد و به جاي يك رأي دو برگ به نام لاغره انداخت توي تغار. هنوز آرا شمارش نشده بود كه يك بابايي از توي آسمان افتاد وسط جزيره و در گوش لاغره يك چيزي گفت: لاغره هم برگه ها را درآورد و ديد يك رأي چاق، يك رأي متوسط و دو تا رأي به نام او درآمده و همان وقت يك حساب الكي كرد ديد سه نفر كه نمي توانند چهار تا رأي داده باشند و همان موقع انتخابات را ابطال كرد. چاقه كه ديگه خيلي گرسنه اش شده بود، عصباني شد و گفت: حالا كه همانا از راه آدميزاد نمي شود، به شيوه خودمان عمل مي كنيم. بعد زير لنگ لاغره را گرفت و بلند كرد تا او را ببرد توي آب اقيانوس بشويد و براي پختن آماده كند. در اين هنگام يك پري دريايي از پشت درختها آمد و به متوسطه گفت: جهانگرد سومي چرا بيكار نشسته اي اگر الان شما دو تا لاغره را بپزيد همه اش به اندازه يك وعده گوشت براي خوردن داريد و مطمئن باش كه اين چاقالوي شكمو فردا تو را براي ناهارش مي خورد. اما اگر تو و لاغره اين چاقالو را بگيريد نه تنها مي توانيد خودتان را كاملاً سير كنيد، بلكه تا يك ماه ديگر و رسيدن كمك هم وقت و غذاي كافي خواهيد داشت! متوسطه هم كه ديد پري دريايي به رغم بيرون آمدنش از پشت درختان - به جاي اقيانوس - بي راه نمي گويد، يك قطعه سنگ بزرگي برداشت ] ... اين بخش از داستان به دليل وجود خشونت زياد توسط قيچي آقاي ارزياب بريده شده است. خيلي هم خوب است(84-)[ بدين ترتيب متوسطه و لاغره يك هفته اي توي جزيره ماندند تا اينكه كمك رسيد و نجات پيدا كردند. ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اگر خواستيم جهانگرد بشويم بهتر است يك جعبه خرما از سوپر ماركت محله مان بخريم و با خودمان ببريم. لازم مي شود. |
|
|
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 4:49 |
|
لینک به این مطلب
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
|
ما متحول شده ايم |
|
بگذار بدانند خوشم مي آيد از چهره شرمنده خوشم مي آيد تصميم گرفته ام، صبح از اينجا بروم راننده ام از دنده خوشم مي آيد ما (پنجشنبه. پنجم ارديبهشت. امسال. طهران)
مي دانيم بالكل غافلگير شده ايد و بلكم ذره اي هم شرمگين باشيد اگر چيزي از اين قسم در مرام داشته باشيد! خيال كرديد ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره هستيم محض ورود عيد و سال بعد كهنه مي شويم و دور ريختني؟! كور خوانده ايد. ما از هزار تا جوان مو قشنگ سيخ سيخي بهتر بلتيم خودمان را آپديت كنيم. به واژه «بلتيم» و «آپديت» دقيق شويد حتي داريم پي مي بريد لحن و تكلم ما از سال پيش تا به امسال تا حدي متفاوت شده؛ راستش خودمان هم منقلب شده ايم. گمان كرده بوديد دو هفته اين صفحه بي معناي سوسه درآمده نام شخص شخيص ما در آن ناپيداست، كم آورده ايم؟ نمي دانستيد ما خودمان يك پا رفورميستيم كرم به آن كوچكي دگرديسي مي كند، متحول مي شود، پروانه مي شود !يك آدم معتاد بي اراده مي رود بستري مي شود مريض خانه، مثل يك پهلوان برمي گردد سرخانه زندگي اش! آن وقت گمان كرده ايد ما كه مخبرالسلطنه ايم، سال عوض شود. قديمي مي شويم؟ البته تخصير اين ميرزاحسن خان احمدي فرد هم هست كه حجت رفاقت بر ما تمام كرده، در دكان سوسه را بي اذن و كسب تكليف از ما باز كرده! اگر نبودند بچه محل ها به [واژه نوين بچه محل ها توجه كنيد؟] و راپورت نمي دادند؛ ما كه سرمان آنقدر به امور رعايا و جماعت عمله و اكره گرم است كه سوسه، موسه يادمان نمي آمد ! آن وقت ديگران [منظورمان همين جوانهاي فكلي و قرتي است كه مي آيند و مي روند] جاي مباركمان را غصب مي كردند و واويلا! في الحال! بي خيال اينها بشويد [به واژه بي خيال...] بدجوري غافلگيرتان كرديم. هم شما را و هم اين سوسه اي هاي تنها خور را كه حتم داريم در غيبت ما مي روند پيتزا و سمبوسه هم مي خورند و عين خيالشان هم نيست! حتماً فكر مي كرديد، ما نمي آييم؛ يا اگر بياييم آنقدر چيپ و قديمي و دموده هستيم كه از مرغ و تخم مرغ و هويچ و گوجه فرنگي راپورت مي دهيم يا منت كشي مي كنيم؟ ما هم با اين قطعه شعر پوست مودرنمان حالتان را گرفتيم! فكر كرديد منت كشي مي كنيم؟! ديديد كه چه خوشگل سروده ايم: تصميم گرفته ام. صبح از اينجا بروم؟! به جان مادر زنمان الكي نمي گوييم. حتي بلكه تهديدتان مي كنيم. داده ايم جي ميلمان را سر در اين راپورت بزنند تا 3 روز مي مانيم... [راستي به واژه جي ميل توجه كرديد؟ شرط مي بنديم شما نيم ميل هم نداريد!] اگر شرمندگي آزارتان نداد و به قدر كافي درخواست حضور ما را كرديد و التماس شرفيابي مجددمان داشتيد، شايد بياييم. حالا كه خبرمان نكرده ايد، اگر ميل به ميزان كافي نباشد به همين مصرع پربار كفايت مي كنيم كه: از چهره شرمنده خوشم مي آيد. خود دانيد! ما كه چندي است متحول شده و چون شكوفه از خويش بيرون زده ايم، شما خودتان انتخاب كنيد.
مخبرالسلطنه (جديد المرام) |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 23:55 |
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
راپورتهای هفتگی:
|
جماعت و شخص شهير ما |
|
راپورت مخبر السلطنه از رفتن به مطبخ خانه و ديدن جميع طرفداران خود، صد مرتبه به مليله خاتون گفته بوديم كه ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره هستيم، در ميان جماعت عمله و اكره كل دار الخلافه شهره بوده و جملگي عمله و اكره بلد طهران صورت مباركمان را مي شناسند. ليكن ايشان باور نداشته في المثل بهنوش بيگم بختياري كه آكتورس پروگرام چهارخانه بوده و كلهم اجمعين هنر ايشان در پخ كردن مخلص آمده از هيبت مبارك ما شهره تر مي دانستند. فعل مذكور در كل الايام زندگي مشترك ما جاري بوده، تا چندي پيش كه بدون بهانه قصد صرف خوراك شام در مطبخ خانه اي بالاي شهر كرديم. دست مليله خاتون را گرفته راهي محلات نياوران و فكمثله شديم. همچنان در طي طريق بوديم گمان اين بر ما آمد كه جماعت نگاهي ديگر گونه دارند. گويي هيكل و هيبت ما را از زير چشم مي پايند و تمايل به تعقيب وجنات ما دارند. ليكن محل نداديم. در يك مطبخ خانه شيكي نزول اجلال فرموده، سفارش آبگوشت و دوغ و ترشي و ريحان داديم و بر كرسي تكيه زديم. همچنان كه در بناي مذكور با شكم مبارك خلوت كرده برايشان وعده خوراك خارج از منزل و دوغ و نوشابه مي داديم و به جهت ابتياع اين طعام لذيذ بر وي منت مي كرديم. كسي از جماعت، دختركي به گمان ما هفده، هجده ساله كل العرض مطبخخانه را طي كرده و به جانب ما آمده، همچنان كه ديدگان مليله خاتون از حديقه مخروج گرديده بود، كاغذ و قلمي از خليته خويش بدرآورده به نزد ما تعارف كرده، فرمودند: شما مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره نيستيد، كه در صفحة السوسه روزنامه وزين قدس ستون پايداري به نام راپورتهاي هفتگي داريد؟ تو رو خدا اين را براي من امضا به يادگار بدهيد. همچنان كه سعي مي كرديم طبيعي كنيم كاغذ ايشان را دريافت كرده، استامپ از جيب تنبان درآورده بر مساحت انگشت اشاره تف زديم و بر اشكم استامپ زده، اثر انگشت مبارك بر صفحه كاغذ يادگار كرديم. باري! ايشان گذر كرده، مليله خاتون كه حكماً مثل سركه و دوغ بر خويش مي جوشيد، لب از لب نگشوده با ديدگان برافروخته برما نظاره كرده. ناگهان شخص ديگري از جماعت نسوان به قرابت ما رسيده، دست در كيف كرده همچنان كه ما استامپ از جيب تنبانمان مخروج مي داشتيم دسته اي اسكنه تانخورده از جيب خليته خويش بيرون آمده در برابر ما گرفته فرمودند: اي مخبرالسلطنه معزز و محترم و مكرم ما و كل اقوام و دوستان آشنايان از جماعت پر و پا قرص خوانندگان ستون موزون شما بوده كل امور زندگي خويش براساس راپورتها و فرمايشات شما مطابقت مي دهيم. ليكن اين بنده حقير خواستگاري دارم كه مابعد دو دهه انتظار قرار حضور خواسته هفته آتي به منزل ما مشرف مي شوند. ليكن خواهشمنديم شما در ستون پرخواننده راپورتهاي هفتگي كه قريب به نود و دو ميليون خواننده در سراسر كل الارض دارد يك كمي از بنده حقير تعريف و تمجيد بفرماييد، كه اين خواستگار محترم دهن بين پشيمان نشود و... ايشان به غايت گريسته، التماس و درخواست كرده آخرالامر دسته اسكنه به سمت تعارف كرده، پيشنهاد رشوه فرمودند. ليكن ما برايشان فرمايش كرديم كه اصلاً و ابداً در كار قبول رشوه و تعارفي نيستيم. ليكن تعريف ايشان را در ستون ما بعد مي آوريم. «آقاي خواستگار! ايشان به غايت زيبا و برازنده بوده كمالات و وجنات وافر داشته، از هفت انگشت ايشان هفت هزار هنر سرازير شده و الخ!» در خاتمه به جهت عدم شكستگي در قلب ايشان دسته اسكنه مذكور را مقبول داشتيم. (به خلاف تمايل قلبي خويش). صاحب مطبخخانه هزينه آبگوشت و دوغ و ماست بر ما محسوب نكرده، ميهمانمان كردند. مليله خاتون همچنان با دهان باز از شهرت و وجنه سرشناس ما متعجبند... .
|
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 11:38 |
|
لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
|
بدون چك و چانه |
|
ما با تو و پدر بيچاره ات، نبرد مي كنيم زورار به كس نرسد بدو، جنگ سرد مي كنيم روزي اگر نرسد به ما، پول و اسكن و دينار آن روز چونان جن زده اي، چاره درد مي كنيم مقصودمان از رباعي بليغ را با ماجراي تحصيل همان خواجه جمشيدخان قزويني از رفقاي دوران كلاس دوازدهم و يارهم خدمتي تشريح مي كنيم. حكايت اينكه ايشان از مفاخر و مشاهير ولايت قزوين بوده، به غايت مهربان و مردم دوست كه چهره ايشان اگر چه به غايت كريه المنظر و كج و معوج اما كلام سحرانگيز داشته خلايق را از ريز و درشت مسحور خويش ساخته به وجد مي آورد. بارها بر ما معروض داشته كه بر حالتمان حسادت مي ورزد. از آن جا كه رفيق خوبي چون ايشان داريم و برحال خويش متأسف است كه رفيقي چون ما دارد. من باب مزاح. معهذا، ايشان را وقت همسر اختياركردن افتاده ليكن روي افتتاح سخن با جماعت نسوان نداشته، بر درو ديوار كوبيده و خويشتن در سراي محبوس كرده كه شايد كسي از عمق آسمان برايشان ظاهر شده، به عقدشان درآيد. علي اي حال به جهت چهره نامانوس كسي يافت نشده، خواجه جمشيدخان به غايت تفكر كرده تنها چاره علاج در ورود به مكتبخانه علمي و دانشگاه ديده كه شايد دراين مكان دختر را به عقد خويش رضا كند. لهذا، تلگراف فرستاده به ولايت قزوين و با آب و تاب از اشتياق وافر به تحصيل علم سخنوري كرده، من باب مثال قطعه شعري سروده در باب تحصيل علم كه: «تاگور دانش بجوي». فلذا باباي ايشان رضايت داده كه به غايت كاركند و اشتغال معمول افزون داشته اسكنه و اموال فراهم آورد و برايشان مرسول دارد تا در مكتبخانه آموزش آزمون اسم خويش مثبوت داشته، كلهم اموال ايشان راخرج خريد كتاب test كرده، كلهم زمان خويش بر پركردن چهار گزينه الف /ب/ج/د/ هيچ كدام مصروف داشته. الظاهر ايشان آموخته كه همواره گزينه هيچ كدام و ايضاء هركدام صحيح بوده. چندي پس از آن تقاضاي اسكنه بيشتر كرده به قصد شركت در مكتبخانه آموزش مهندسي معكوس كه آموزش داده چه قسم نيرنگ مي توان برآزمون وارد كرد كه مثلاً كلهم پاسخهاي ناصحيح، معكوس محسوب شده صحيح منظور و محاسبه شوند والخ. باري ايشان سرمايه پدري مصروف داشته و آخر الامر در مكتبخانه دانشگاه فراگير غير انتفاعي آزاد پودماني بهم پيوسته در ولايت غربت قبول افتاده در شاخه مديريت صنايع. ليكن علي الظاهر در نقشه مكان مذكور نيافته، سوار بر اسب و الاغ و اشتر به نقشه پيش رفته، آلاچيقي ديده يك عدد خانم درآن نشسته كتب و كيف و مانتو و مقنعه بر تن و دست داشته به انتظار ايستاده. جمشيد خان شريف الدوله از اشتر نزول اجلال كرده نگاهي بر چهره ايشان كرده دو چشم از خجلت و اشتياق به زير انداخته (جمشيد خان شريف الدوله قزويني از رجل محبوب و سربه زير بوده). اختر خانم لب باز كرده مي فرمايند: سلام شاهزاده آقا سرانجام آمدي، چقدر دير آمدي زمان انتخاب واحد تمام شده و وقت حذف و اضافه هم گذشته است. خواجه جمشيدخان: پاسخ داده: قربان شما بروم! من اهل قزوينم. روزگارم بد نيست... پس دانشگاه كجاست؟! شهركجاست؟ دختر فرموده: دانشگاه همين آلاچيق است، تازه آغاز به كار كرده و قرار است بعداً توسعه كند و دورو برش يك شهر بسازند و نام ولايت غربت بر آن قرار دهند. همه اساتيد آن هم علي الظاهر پروازي هستند. خواجه جمشيد به آسمان وزمين نگاه كرد، به نظر نمي آمد طياره بدين نواحي بال گشوده باشد، هنوز لب نگشوده، دختر گفت: اساتيد مثل قصه ها به چوب آن دوتا مرغابي آويزان مي شوند و مي آيند. جمشيدخان يدين بر دهان گذارد و خنده شيرين و فرمود: عجب آدمي هستي ها !!بعد هر دو گفتند همين دانشگاه خوب است. پولشان را رفتند، امور مالي پرداخت كردند و زيرآلاچيق منتظر استاد نشستند. اين است كه ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا و آلاخره هستيم به دنبال حكايت ايشان تفحص كرده، مطلع شديم همين اين مكتبخانه ها و اكلسه آزمون و كنكور و دم و ش تنها به جهت اشتغالزايي و دريافت هزينه هاي گزاف بوده والا آنچه جمشيد به خرج اين همه زمان اسكنه و درهم و دينار واسطه و آزمون بدان رسيده را هاجرخانم، ننه بزرگ محترمه خودمان به طرفة العيني توي محل خودمان رفع و رجوع مي كند. به قول قديميها: بدون چك و چونه دانشگاه مي ياد تو خونه. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 13:36 |
|
لینک به این مطلب
جمعه ششم مهر 1386
راپورتهای هفتگی:
|
تكنولوجي روز دنيا |
|
نشسته ايم در اندروني با مليله خاتون شور كرده ايم. نتيجه گرفته ايم اين بار به جد در عمل شده شغلي ديگر براي خويش برگزينيم. في المثل يك وامي گرفته كارخانه بزنيم و در هيبت مديرعاملي كارخانه پادشاهي كنيم و جمعي از رعايا و نوكرهاي ولايت پدري را در آن استخدام كرده، بر كار گماريم. نتيجه گرفته ايم يك كارخانه اتومبيل سازي داير كنيم. ليكن امين السطان پدر سوخته را فرستاديم برود مملكت اروپا جمله ولايات را از بريتانيا تا روم برگردد، بلكه با يك شركت فورد و فراري و ولوو يا تالبوت و رنو را يافته بياورد دارالخلافه - طهران - قرارداد منعقد كنيم و مفت و مجاني تكنولوجي روز مملكت فرنگ را به مملكت مان بياوريم. علي ايحال ايشان مسافرت كرده چندي در غربت بوده علي الظاهر اكثر ايام در تفرج و چند صباحي در كار مأموريت شده، فلذا هيچ شركت و كارخانه راغب به سرمايه ما يافت نكرده، يدين از دو پا مطول تر به طهران بازگشته، مورد غضب ما واقع شده از سمت خويش بركنار گرديده و الخ. صبيه محترمه مان كه نام ايشان بر سطور جاري نشود (متذكر شويم ايشان براي خويشتن مهندسه اي شده ليسامس مهندسي از دانشگاه آزاد واحد قولازون دريافت كرده من حيص المجموع كار بلد بوده). ايشان را به جهت مأموريت عقد قرارداد به مملكت چشم بادامي هاي جاپني اعزام داشتيم. رفتند، علي الظاهر در طياره گاه توكيو اوشين و هانيكو را در حال دعواي فيزيكي با يانگوم مي بينند و به طرفداري از يانگوم با طرف هاي مقابل درگير مي شوند كه هانيكو مي فرمايد: يك ضرب المثلي جاپني داريم مبني بر اينكه «نو كه آيد به بازار، كهنه شود دل آزار.» باري! از پس اتمام دعوا صبيه محترمه مان عازم چند كمپاني جاپني شده، فتح مبحث مي فرمايند كه جملگي از ميستوپيشي تا نيستان و توي تا همه از مايملك ريوزو همسر خانم اوشين بوده و ايشان در ادامه جدال ماقبل موضوع، پيشنهادات ما را وانكرده پس مي فرستند. لهذا، ما مانديم و حوض مان، گفتيم بياييم كشك بسابيم، ديديم چه فايده دارد همان بهتر كه در جريده وزين خودمان قلم فرسايي نماييم. بنابراين قصد كرديم از صفر شروع كرده حالا كه نشد كارخانه اتومبيل سازي به قول اهل تجدد ماشين سازي احداث نماييم برويم در كار ماشين لباسشويي! اين بار به ذريات مان اعتماد نكرده به شخصه راهي سفر فرنگ شديم به قصد عقد قرارداد با يك كمپاني معتبر و معلوم. قصد كرديم به محض ورود به مملكت روم و ايتاليا به كمپاني ايندزيت رفته كار را قطعي كنيم، ليكن به محض خروج از طياره، همان كه پايمان در مملكت ايتاليا فرود آمد و چشممان به برج ايفل و مجسم بزرگ آزادي خورد دلمان هواي ديويد بكهام و روبرتو روسيلني كرد و گفتيم مگر مي شود آدم به ايتاليا بيايد و نرود فوتبال بازي تيم رحمان رضايي با رئال يونايتد را ببيند. علي ايحال پيش از هر چيز رفتيم استاديوم و بعد از تماشاي فوتبال رفتيم يك فيلم ايتاليايي ساخته تايتانيك را ديديم و به غايت خرسند شديم. من بعد اتمام اين افعال سياهي ليل بر مملكت غربت چيره شد و خواب چشمان مباركمان را محزون كرد كه كاروانسرايي در جنوب ولايت سيسيل يافته در آن سكني كرده به قصد استراحت كه ما بعد آن كار كمپاني را يكسره كنيم. ليكن چشم از خواب گشوديم حيفمان آمد در جزاير قناري مملكت ايتاليا تني به آب نزنيم، ما بعد آن به تماشاي موزه لوور رفته گشتي در لولوپره و فاقرانيا زديم كه موعد بازگشتمان فرا رسيد، سوار بر طياره به دارالخلافه رجعت كرديم. اهل منزل با چاقو و گوسفند و گل و اسپند بر در حاضر بودند و از عقد قرارداد پرسيدند كه سر زير انداخته فرموديم هيچيك از كمپاني هاي مملكت فرنگ با ما به عقد قرارداد نكرده امتناع ورزيدند. لهذا، مليله خاتون نه كه مغموم نشده ما را در گوشه اي برده در گوشمان زمزمه اي كرده كه ما از آن به انقلاب صنعتي مملكت فخيمه مان ياد مي كنيم. ايشان طرح راه اندازي كارخانه اي سنتي ماشين لباسشويي داده كه به موجب آن اندروني عمارت مبدل به كارخانه شده، مليله خاتون و صبيه محترمه مان به همراه، شهلا خاتون مادر گرامي و جمله جماعت نسوان در قوم و فاميل در غرفه هاي عمارت شده، جماعت نوكرها و رعايا در صفي طويل به عنوان موادخام كارخانه وارد شده به راهنمايي امين السطان هر يك در غرفه اي شده تحت تعليمات قرار گرفته و من بعد آموزش مفصل همچون ماشين لباسشويي هوشمند آخرين سيستم براساس تكنولوژي روز با يك جعبه تايد و برس و تشت مسي از غرفه خارج شده در برابر ديوار عمارت در محله به صف شده اهل دارالخلافه در پي تبليغات انجام شده مراجعت كرده هر يك، يك دستگاه از ايشان خريداري كرده با گارانتي 30 ساله بدون بيمه خريداري كرده به خانه بردند. علي ايحال كسب و كار كمپاني سكه است، هم اشتغال زايي شده، هم از ابتكار ملي بهره رفته، و هم ارز مخروج نگرديده و.. ما هم عن قريب كه كار مطبوعه را وانهاده تمام اوقات مبارك برشمارش اسكنه و مسكوكات رنگارنگ مصروف مي داريم. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 0:11 |
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
راپورتهای هفتگی:
|
حقه بازي مي كنند |
|
هي مي خواهيم گله و شكايت كنيم از مليله خاتون- بانوي معززه اندروني - كه في المثل فعل مردود و يك قسم افعال نقيصه و معيوب ايشان سر زده، خاطر مباركمان را مكدر ساخته. چندي است اذناب و اولاد جماعت مترقي از ممالك اروپا و آمريكا و انگليسز، دم از فمنيسم و حقوق مساوي و احقاق حق جماعت نسوان برآورده، مكتب متجدده نسوانيم را در مملكت به راه انداخته، اسباب دردسر و بيچارگي رجال مملكت را فراهم ساخته. هر وقت بر ايشان- مقصودمان مليله خاتون است- خرده گرفتيم منيژه بيگم و مژگان خاتون و مهسا الزمان و سارا الملوك و جمله جماعت نسوان اقوام دور و نزديك را مثل آورد كه في المثل فلاني ماهيانه چند ميليون قران خرج ميك آپ و سلماني مي دهد، شوهر فلاني آستين يدين بالا زده اليوم سه نوبت ظروف مطبخانه را شسته، آن يكي از مملكت فرنگ فلان بهمان سوغات آورده و... الخ. خلاصه آنكه دهان مباركمان را في الفور مي بندد. چندي بود، هر چه تحقيق و تفحص مي كرديم در امور اقوام و آشنايان كه كسي از جماعت نسوان و به قول خاتون اندروني از جماعت بانوان را در موضع ضعف ببينيم و فرمانبردار بيابيم و براي مليله خاتون مثل بياوريم ميسر نمي شد كه اوضاع جملگي رجال اطراف و اكناف بسي وخيم بوده، از دست هيچكار براي ايشان بر نمي آمد جز دعاي خير! علي ايحال چندي پيش در آدينه شب ماضي يك قسم سريالي ديديم كه در مملكت چين يا جاپن پروداكت شده يك بازيگري داشت به نام يانگوم. ايشان از جمله نسوان ممتاز بوده و به غايت مؤدب و فرمانبردار و مظلوم و معصوم كه كليه اطرافيان و دوستان و رؤسا بر وي و طبابتش خرده گرفته، ليكن ايشان دم برنياورده همچنان اطاعت ورزيده تا كمر خم شده تعظيم و تكريم كرده و اوضاع به همين منوال گذرانده. با خود انديشيديم خوب حالا كه ايشان را از ممالك دور و در چين و ماچين - در سرزمين كره جنوبي نام از سرحدات جاپن- يافته ايم به عوض استناد بر فيلم و پروداكت، وي را به مملكتمان آورده در معرض عبرت جملگي اقوام آشنايان قرار داده، بفرماييم از چنين جماعت نسوان فرمانبردار است كه جاپن به اين حد مترقي شده، سوني و پاناسونيك و ياماها و ميتسوبيشي و الخ دارد كه كل الارض قادر به شمارش آن نيست. ليكن امر فرموديم جمعي از خدم و حشم اندروني راهي مملكت چين و ماچين شده، ايشان را كت بسته به محضر ما آوردند. چنين شد و از پس 7 روز و 7 شب متوالي خدم و حشم به محضر ما آمده، با صورت و دك و دنده درب و داغان و خونين و مالين و معروض داشتند كه يانگوم در سرسرا به انتظار ماست. رخت و قبا بر تن كرده به پيشواز رفتيم، ليكن به محض ورود به سرسرا زني ديديم با حجاب نامناسب كه بلانسبت آدامس مي جود و به مثابه زنان فرنگي عينك سياه و تنبان لي بر پاي دارد. در پشت سر ايشان دو رجل هيكلمند ايستاده ديديم هر كدام به قاعده دو هيبت آرنولد شواتزنگر هر يك ملبس به البسه سياه و عينك دودي با تفنگ و چاقو. پرسيديم خانم يانگوم اين چه سر و وضعي است؟! نكند شما را اشتباه آورده اند. ايشان فرمودند: مخبرالسلطنه تويي؟! فرموديم: بله! گفتند: با من چيكار داري مردني؟! فرموديم: مي خواستيم شما را به مملكتمان بياوريم و به جماعت نسوان نشان داده، بلكه وجنات و كمالات شما در فرمانبرداري و مظلوميت سر مشق انجام امور ايشان در زندگي باشد. گفتند: خب بگوييد بيايند ما را ببينند كار داريم بايد زود برويم توكيو! به دست و پاي ايشان افتاديم و فرموديم: يانگوم خانوم، جان آن آقاي افسري كه عاشق شماست قسم تان مي دهيم دست اين دو تا غول تشنگ را بگيريد و تا چشم بانوان اندروني به شما نيفتاده و باعث بدآموزي ايشان نشده است، از اينجا برويد كه ما شخصاً متنبه شده ايم و پي برده ايم كه يك چهارم مليله خاتون خودمان با آن همه وقار و كمال و جلال مي ارزد به صد تا يانگوم و فكمثله! همان دم ياد ننه بزرگ گراميمان افتاديم كه دو دهه پيش به منزل ما آمده و در مقابل تلويزيون قرار گرفته به محض آمدن گوينده اخبار بر صفحه تلويزيون كه از رجال بوده چارقد و چادر بر سر كرده فرياد برآوردند: مخبرالسلطنه! مخبرالسلطنه! مادر مرده اين مرتيكه نامحرم كيست كه بي اذن و اجازه ما پا در اتاق نهاده و يك دم وراجي مي كند؟! و ايشان هر وقت ديده مباركشان به صفحه تلويزيون افتاده، از آن دوري ورزيده مي فرمودند: حقه بازي است، حقه بازي مي كنند... واقعاً اين قسم برنامه و پروگرام به ويژه از نوع خارجي حقه بازي و دروغ بوده، وگرنه اين يانگوم كجا و آن يكي كجا؟!!! |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 23:59 |
|
لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
مهدی نصیری برگزیده انجمن منتقدین تئاتر در گرایش ترجمه:
|
مهدی نصیری در جمع برگزيدگان منتقدان و نويسندگان «خانه تئاتر» : |
|
عضو هيأت مديره انجمن منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر گفت: زماني كه تنها اسمي از تئاتر مانده معنا و مفهومي از اين هنر وجود ندارد، چيزي از تئاتر باقي نمي ماند.  در اين مراسم با پخش تصاويري از تئاتر «بلبل سرگشته» به كارگرداني صدرالدين حجازي از فهميه راستكار بازيگر اين نمايش تقدير شد. فهميه راستكار هنگام دريافت تقدير نامه خود از محمد علي كشاورز گفت: در جوانان هنرمند استعدادهايي مي بينم كه مي خواهم بازنشستگي خود را از كار هنري اعلام كنم. وي ادامه داد: ما ديگر خسته و پير شده ايم و بايد جايمان را به جوانان بدهيم. وي از جوانان كشور خواست تئاتر را كه با جامعه ارتباطي تنگاتنگ دارد ترك نكنند. كوروش نريماني كارگردان برگزيده سال گذشته درادامه اين مراسم جوايز كارگردانهاي برگزيده زير 40 سال را به نادر برهاني مرند به خاطر نمايش «مرگ فروشنده» و جايزه كارگردان برگزيده بالاي 40 سال را به هومن برق نورد به نمايندگي از عليرضا كوشك جلالي، كارگردان نمايش «موسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» اهدا كرد. سپس هومن برق نورد به نمايندگي از عليرضا كوشك جلالي پيام اين كارگردان ايراني مقيم آلمان را قرائت كرد. دراين مراسم گروه تئاتر «معاصر» به عنوان گروه برگزيده سال توسط ايرج راد مورد تقدير قرار گرفتند. با پخش تصاويري از نمايش «مرگ يزدگرد» به كارگرداني گلاب آدينه از پانته آ بهرام بازيگر اين نمايش تقدير شد. . در ادامه مراسم بيانيه هيأت داوران انجمن منتقدان و نويسندگان توسط حسين قندي قرائت شد و برگزيدگان بدين شرح معرفي شدند: در بخش عكس: شكوفه هاشميان، در بخش ترجمه: مهدي نصيري و آي سان نوروزي، در بخش مقاله: ايثار ابومحبوب، در بخش يادداشت: صادق خاموشي ، در بخش نقد: امين عظيمي، در بخش گزارش: علي جمشيدي، در بخش گفتگو: فروغ سجادي پخش كليپي از رضا صادقي و اجراي قطعات موسيقي از ديگر برنامه هاي اين مراسم بود، كه عصر پنجشنبه گذشته در تالار انديشه حوزه هنري برگزار شد. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 0:0 |
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
راپورتهاي هفتگي ؛
|
توليد كباب بالقوه |
|
جل الخالق كه اين آدم ابوالبشر رحمةا... عليه جميعاً كثيراً يك قسم اعمالي به انجام مي رساند به غايت عجيبه و غريبه. ما كه خود در جريان كلهم اجمعين امور جديده و مترقيه ممالك مختلفه هستيم برخي فقرات آن را، انگشت به دهان مبارك، تنها نظاره گريم. راپورت آمده كه در ولايت شيراز جمعي دانشمند و طبيب حاذق گرد هم آمده و من باب آزمون چهارپايي مشابهت سازي نموده بي آن كه زبانم لال پدر و مادري به گونه معمول در امور مذكور مداخلت داشته باشند. الا اي حال چهار پاي مذكور مدت مديدي است تولد يافته. رويانا نام گرفته كه اسماء مترقيه و متعدده بوده. چندي است راه افتاده بي اختيار قدم برمي دارد و به پاي مبارك خويش در طويله دارالحكميه شيراز نزول اجلال مي يابد.  علي الظاهر اين «كباب بالقوه» بهايي گزاف داشته از اين بابت چهارپايي خوشبخت بوده هيچ گاه به جهت بالفعل شدن در ديگ و قابلمه مطبخ خانه ذبح نخواهد شد و ان شاءا... تا آخر عمر در رفاه و آرامش زندگي خواهد كرد و شاهد رشد فرزندان و نوه و نبيره خواهد بود. ليكن تا كنون سابقه نداشته اين قسم چهار پا تا آخرالعمر زنده بوده به مرگ طبيعي دار دنيا را وداع گويد. از آن بابت كه آدم ابوالبشر همواره در فكر كباب و آ بگوشت بوده در سنين مختلف حيوان بي زبان را حلال كرده تناول فرموده است. ايا الحال رويانا چنان كه وضعيت به همين منوال ادامه يابد سالها زنده خواهد بود و زندگي خواهد نمود. الا آن كه وضعيت اطبا در چند ماهه آتي به غايت نامطلوب آيد، گراني و تورم و عدالت محوري ايشان را به وضعيت ساير اقشار در آورد بر تناول گوشت بدن چهار پاي مذكور راغب و حريص گرداند. يحتمل در چنين حالت واحدي از ايشان كارد جراحي، زبانم لال، قلم بي جوهر تيغ جراحي بر گردن رويانا گذارد، مثلاً به قصد ابتياع شش ليك يا دست كم پنج ليك! ديگر آن كه بهاي اجناس و مايحتاج خلق ا... در اين ايام كما في السابق در حد مفت بوده جلمه رعايا و نوكرها در حالت عشق و حال بوده روزي چهار عدد مجموعة التلويزيوني به تماشا مي نشينند كه جملگي مفهومي و معناگرا بوده و آخر الامر جمله تماشاگران را متحول خواهد گردانيد. جماعت از رجال و نسوان دم در صوت و التصوير مجموع آمده مقصود تشكر و تقدير از رياست محترم سازمان مذكور داشته. ليكن ايشان بر آستان در مشرف نگرديده. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 15:56 |
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
راپورتهای هفتگی:
|
گنج در خانه خودمان |
|
ليل ماضي در خواب يا حالتي ما بين خواب و بيداري ديديم پاي در دهليزي نهاده از فراخي ورودي وارد سرسرايي عظيم شديم. ترس از ارواح خبيثه و عمله واكره شيطان و بيم حضور اذناب شيطان داشتيم ليكن گام در غرفه اي تاريك نهاده همچنان كه گام نخست در غرفه نهاديم جملگي خفاش و كلاغ و گنجشك پرواز كردند، چنانكه ترس بر وجودمان چيرگي يافت و حسي مجهول الهويه بر ما مستولي گرديد. ليكن تاب آورده گام فراتر نهاده بادي نمور وزيدن گرفته تا انتهاي غرفه راه پيموده در منتهي اليه جانب راست چندين صندوقچه پنهان ديديم. درب هر يك به نوبت مفتوح نموده موجب التذاذ و انگيزش قواي شوقيه نفس ما شده از آن بابت كه در هر يك طلا و جواهر بسيار و بسته هاي پنج هزار توماني جديد بوده. خليته از جيب تنبان درآورده به قصد پر كردن از جواهرات اسكنه همچنان كه يك ملاقه از ايشان داخل خليته كرديم ديدگانمان به ديدن سايه اي مرموز نايل گرديد. دقيق شديم. ياللعجب سايه متعلق به همسر گراميمان مليله خاتون بود كه در قالب تصويري مجهول الهويه بر ما نازل گرديده دست بر شانه ما زده كه: هي! اجنبي تو كي هستي كه به صرافت سرقت اموال و گنجينه ما بر آمده اي. از پس انعقاد اين كلام، شمشيري از غلاف بيرون كشيده به قصد قتال ما فرود آورده... در آن دم ميرزا تقي خان اميركبير و كوچك جنگلي و قيصر و جمله مقتولين چنين قسم در برابر ديدگانمان متصور گرديد و همچنانكه شمشير به قاعده مويي بر گردن مان قرابت يافت، از خواب پريديم. در اين اثنا، مليله خاتون در عمارت نبوده، فرياد كرديم و ايشان را خطاب قرار داديم چندي گذشت و ايشان سراسيمه بر ما نازل آمد. فرموديم: كجا بودي؟! گفت: پاي تنور بر خبازي كلفتها و عمله اكره عمارت نظارت مي كرديم. شك كرديم ظن ما افزون شد. ليكن ايشان را به خانه ننه شان فرستاديم اندكي نخود سياه بياورد. به محض خروج ايشان داديم از زير تا بالاي عمارت را جمله رعايا و نوكرها به هم ريختند. فرموديم؛ هر كجا گنجي يافتند الساعه ما را خبر كنند كه پرده از راز پنهاني همسرمان برداريم كه همچون كلاغي اشياء و اسكنه مرغوب ما را در مدخل صندوقچه پنهان مي دارند. تا پيش از ظهر به طول انجاميد، اما خبري نشد. احوالاتمان ناخوش بود كه صداي فرياد كسي از نوكرها به گوش رسيد. بي درنگ امور كثيره وانهاده به سمت ايشان شتافتيم كه در انباري انتهاي باغ خويشتن بر در و ديوار زده فرياد برآورده. به نزديك ايشان رسيديم. علي الظاهر حال و روز خوشي نداشته. ما را به گوشه انبار برده صندوقچه اي قديمي و زهوار دررفته در مقابلمان قرار داده. فتح الباب كرديم. در مدخل آن جسم سرخ رنگي بود شبيه قلب كه بر آن جمله زيبايي حك شده بود بدين مضمون: «فقط مخبرالسلطنه.» نوكر بدبخت را به قصد انجام عملي الكي اعزام كرديم و خويشتن را در انباري تنها يافتيم تازه پي برده بوديم كه تعبير خوابمان چيست و دانستيم مليله خاتون معزز گرامي تا چه حد خاطرمان را مي خواهد و ما بي خبر به دنبال گنج مادي بوده ايم. سر بر در و ديوار زديم كه اي دل غافل گنج در انباري و ما گرد جهان مي گرديم. همان دم قطعه شعري بر زبانمان جاري شد بدين مضمون: جان من هديه ناچيزي است تقديم شما نگو اين چيست، و چون است، همين را دارم. و از آن مورخه تا هم اكنون سر بر ديوار و در مي كوبيم و گويي مثل پائولوكوئيلو گنج شخصي مان را يافته ايم. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 10:2 |
|
لینک به این مطلب
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
راپورتهاي هفتگي:
حمل و نقل شهري با الاغ مظلوم
عجب زندگاني پرماجرايي دارد حضرت ما كه هر برگ از آن به مثابه دفتري از احوالات زندگاني مخلوقات معلوم الاحوال غير است. هفته ماضي فستيوالي از جديدترين ابداعات بشر عجايب الخلقه در ولايت ما برپا بوده، ما كه در رفاه بوده و نان و آب كم نداشته، فراغت بسيار داشتيم و من حيث المجموع از تفريحات مبتذل من جمله تماشاي سينما توگراف و تياتر و گردش در بوستان و گلستان و پاركهاي اطراف و اكناف دلزده بوديم، دست مليله خاتون گرفته به تماشاي ابداعات جديد اين آدم ابوالبشر رفتيم. به محل مورد نظر رسيده، نزول اجلال يافته، مليله خاتون در معيت ما آمده، قدم در غرفه ها نهاديم. يا للعجب كه اين بشر دو پا چه قسم ابداعات تازه و جديده كه داشته و نداشته. في المثل ميرزا رضاخان عكاسباشي دستگاه عجيب الخلقه اي آورده جعبه مانند به كل الاسود سر در پارچه پس جعبه كرده، جرقه اي در دست گرفته تركانده و در طرفة العيني قالب تصوير داده عينهو همانكه در برابر جعبه قرار داشته و آن را عكس لقب داده و جعبه الاسود را جعبه عكاسي. در غرفه ديگر عرض اتاق از ملزومات اسباب مطبخ پر بود. جمله اجسام اجق وجق چنانكه گويي اسباب و ملزومات يأجوج و مأجوج باشد. جعبه اي بود مكعب به غايت زيبا و دلفريب. ماكروفرد نام. خلقي از ولايت فرنگ در توضيح آن گفت: مرغ را از توي آغل بيرون بكشيد توي اين بگذاريد الساعه بريان مي شود. كسي از نوكرها را فرستاديم مرغ ماشيني آورد، در جعبه كرديم و فرنگي با انگشت بر آن فشار آورد، اجي مجي خواند و در طرفة العيني مرغ بريان خندان و سرحال از جعبه بيرون آمد. انگشت به دهان، جل الخالق گفتيم. مليله خاتون اصرار كه اين جملگي اشيا را خريداري نموده به عمارتمان آوريم. به گونه اي كه بر قواي نفس ايشان برخورد نكند، فهمانديم كه با درآمد راپورتگري تخم مرغ هم نمي توان به جهت نيمرو ابتياع كرد، چه رسد به مايكروفرد كه قيمت آن به جان آدميزاد بي گناه طعنه مي زند. گفتند: پس چطور مرغي بدان فربهي را كانه جت بدين غرفه آوردي. فرموديم: ديگران نمي دانند شما كه مي دانيد اين مرغ و طرفة العين و الساعه تنها به كلام وقلم آمده و از كلام وقلم جعليت آن برنمي آيد. و خلق ا... و خواننده ستون راپورتهاي ما از كجا مي خواهند بفهمند ما بلوف زده ايم و مرغي در كار نبوده كه خندان و بريان از مكروفيور خارج گردد و اين شگرد ما در خريد ور پرتاژ مخفي است. فلذا ما در اين محمل و مقال اندك، يك آگهي - راپورت كرده ايم وليكن دوقراني ايشان به جهت شيفتگي به ابزار آلات مطبخ جاي نيفتاد، لهذا دست ايشان را گرفتيم و به سرعت از غرفه مزبور دور كرديم. در سرسراي ديگري يك فروند گاري يا درشكه اي را چاق كرده، آهن آلات و مس و مفرغ بر آن زده كسي از ولايت انگلزستان آن را اتومبيل معرفي كرده و گفته كه جماعت ذريات و اهل منزل بر آن سوار توانند شد و مركبي است كه به سرعت راه پيموده شما را در طرفة العيني به فومن و چالوس در شمال و بوشهر و كنگان در جنوب رساند. به غايت مشعوف شده قواي شوقيه و ذوقيه مان مرتكب افعال گرديده، دست در گريبان كرده دسته چك سيباي پرمايه مخروج داشته، مبلغ زده در وجه حامل به ايشان سپرديم. حكمي كه گواهينامه مي گفت دريافت كرده، مليله خاتون بر صندلي شاگرد نشانديم و راهي عمارت شديم كه دو كوي و سه جوي نرفته به پت و پت افتاد. به سرعت تماس حاصل فرموديم امداد خودرو (...) (حذف به دليل شائبه تبليغات) آمده، معاينه كرده، گفتند: بنزين ندارد. فرموديم. مرده شور اين اتومبيل را ببرد با آن مرد انگليزي كه اين قارقارك را به ما فروخت. حالا كه قرار است اين چند تكه مفرغ و مس و چهار چرخ اين گونه دارالخلافه را برهم بريزد، همين الساعه آن را به جمشيديه مي بريم و در انظار عموم به درخت مي بنديم تا سرلوحه عاقلان شود. و چنين كرديم و همچنان با الاغ اياب و ذهاب مي كنيم. كاه و يونجه و پوست خربزه و برگ انگور خانه همسايه مي خورد و مثل فرفره مي دود. تازه در شرف آنيم كه از بلديه دارالخلافه مجوز دريافته، به حمل و نقل مسافرين درون شهري در اوقات فراغت بپردازيم.
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 19:49 |
|
لینک به این مطلب