تبليغاتX
سوسه
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
داستان هزار و چندمی :

 

           حكايت سه جهانگرد گرسنه

  

يكي بود. يكي نبود. در جزيره اي سه تا جهانگرد كه از مال دنيا دو تا چمدان داشتند، خيلي گرسنه شان بود و چون خيلي وقت بود كه توي راه بودند و چيزي گيرشان نيامده بود بخورند و از قضا توي آن جزيره قيمت همه چيز قد قيمت باباي بشريت بود، تصميم گرفتند يكي از ميان خودشان را آب پز كنند و بعد روي آتش داغ بپزند و بخورند.
اين سه تا جهانگرد كه يكي چاق، يكي متوسط و يكي لاغر بود تصميم گرفتند براي انتخاب فرد خورده شونده قرعه كشي كنند؛ اما از آنجا كه چاقه بين آنها خيلي بلا بود، به جاي اسم خودش اسم لاغره را توي تغار قرعه كشي انداخت و از بين دو كاغذ لاغر نوشته يك متوسط نوشته، قرعه به نام لاغره درآمد. لاغره هم رفت آماده شود تا دوستانش او را بخورند كه ناگهان يك بابايي شناكنان از توي اقيانوس درآمد و در گوشش گفت: همانا، تو خيلي ساده اي دوستانت سر تو كلاه گذاشته اند و فلان و بهمان.
لاغره رفت قرعه ها را نگاه كرد ديد، اي دل غافل آن بابا راست گفته بعد موضوع را به دو جهانگرد ديگر گفت و كلي هم شاكي شد و پيشنهاد داد كه چون تقلب از جانب جهانگرد چاق صورت گرفته، خودش هم خورده شود. اما چاقه دبه كرد ]توضيح آنكه دبه كرد به معناي «ناسزا گفت و زيرش زد» به كار مي رود [و پيشنهاد داد، رأي بگيرند كه كي خورده بشود. قبل از رأي گيري سه نفري شروع كردند يك مقدار در مورد خودشان صحبت كردن.
متوسطه: دوستان! متأسفانه من مادرزادي رماتيسم دارم و گوشتم تلخ است. ظاهراً چند وقتي هم هست كه «HIV» گرفته ام و «GLX» بدنم هم بدجوري به روغن سوزي افتاده و دچار چند بيماري ديگر هم هستم كه اگر بگويم حالتان بد مي شود، پس نمي گويم.
چاقه: دوستان جهانگرد عزيز! همان طور كه مي بينيد گوشت من از فرط خستگي و تراكم شل ولهيده شده و حتم دارم مزه ماست خاكي مي دهد. ضمن اينكه ما پشت اندر پشت آدمهاي گوشت تلخي بوده ايم و با يك تحقيق الكي هم مي توانيد صحت اين موضوع را متوجه شويد.
لاغره: دوستان عزيزم! گوشت بدن من اصلاً قابل پختن نيست و سر هم نيم كيلو مفيد هم از آن درنمي آيد.
بعد از اين توضيحات، جهانگردان رأي شان را توي تغار ريختند. اما چاقه تقلب كرد و به جاي يك رأي دو برگ به نام لاغره انداخت توي تغار. هنوز آرا شمارش نشده بود كه يك بابايي از توي آسمان افتاد وسط جزيره و در گوش لاغره يك چيزي گفت: لاغره هم برگه ها را درآورد و ديد يك رأي چاق، يك رأي متوسط و دو تا رأي به نام او درآمده و همان وقت يك حساب الكي كرد ديد سه نفر كه نمي توانند چهار تا رأي داده باشند و همان موقع انتخابات را ابطال كرد.
چاقه كه ديگه خيلي گرسنه اش شده بود، عصباني شد و گفت: حالا كه همانا از راه آدميزاد نمي شود، به شيوه خودمان عمل مي كنيم. بعد زير لنگ لاغره را گرفت و بلند كرد تا او را ببرد توي آب اقيانوس بشويد و براي پختن آماده كند. در اين هنگام يك پري دريايي از پشت درختها آمد و به متوسطه گفت: جهانگرد سومي چرا بيكار نشسته اي اگر الان شما دو تا لاغره را بپزيد همه اش به اندازه يك وعده گوشت براي خوردن داريد و مطمئن باش كه اين چاقالوي شكمو فردا تو را براي ناهارش مي خورد. اما اگر تو و لاغره اين چاقالو را بگيريد نه تنها مي توانيد خودتان را كاملاً سير كنيد، بلكه تا يك ماه ديگر و رسيدن كمك هم وقت و غذاي كافي خواهيد داشت!
متوسطه هم كه ديد پري دريايي به رغم بيرون آمدنش از پشت درختان - به جاي اقيانوس - بي راه نمي گويد، يك قطعه سنگ بزرگي برداشت ] ... اين بخش از داستان به دليل وجود خشونت زياد توسط قيچي آقاي ارزياب بريده شده است. خيلي هم خوب است(84-)[
بدين ترتيب متوسطه و لاغره يك هفته اي توي جزيره ماندند تا اينكه كمك رسيد و نجات پيدا كردند.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اگر خواستيم جهانگرد بشويم بهتر است يك جعبه خرما از سوپر ماركت محله مان بخريم و با خودمان ببريم. لازم مي شود.

  

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 4:49 | | لینک به این مطلب
شنبه هفتم اردیبهشت 1387

 

                ما متحول شده ايم

 

بگذار بدانند خوشم مي آيد
از چهره شرمنده خوشم مي آيد
تصميم گرفته ام، صبح از اينجا بروم
راننده ام از دنده خوشم مي آيد 
                                                               ما (پنجشنبه. پنجم ارديبهشت. امسال. طهران)

مي دانيم بالكل غافلگير شده ايد و بلكم ذره اي هم شرمگين باشيد اگر چيزي از اين قسم در مرام داشته باشيد! خيال كرديد ما كه مخبرالسلطنه قطب الدنيا والاخره هستيم محض ورود عيد و سال بعد كهنه مي شويم و دور ريختني؟!
كور خوانده ايد. ما از هزار تا جوان مو قشنگ سيخ سيخي بهتر بلتيم خودمان را آپديت كنيم.
به واژه «بلتيم» و «آپديت» دقيق شويد حتي داريم پي مي بريد لحن و تكلم ما از سال پيش تا به امسال تا حدي متفاوت شده؛ راستش خودمان هم منقلب شده ايم.
گمان كرده بوديد دو هفته اين صفحه بي معناي سوسه درآمده نام شخص شخيص ما در آن ناپيداست، كم آورده ايم؟ نمي دانستيد ما خودمان يك پا رفورميستيم كرم به آن كوچكي دگرديسي مي كند، متحول مي شود، پروانه مي شود !يك آدم معتاد بي اراده مي رود بستري مي شود مريض خانه، مثل يك پهلوان برمي گردد سرخانه زندگي اش! آن وقت گمان كرده ايد ما كه مخبرالسلطنه ايم، سال عوض شود. قديمي مي شويم؟
البته تخصير اين ميرزاحسن خان احمدي فرد هم هست كه حجت رفاقت بر ما تمام كرده، در دكان سوسه را بي اذن و كسب تكليف از ما باز كرده! اگر نبودند بچه محل ها به [واژه نوين بچه محل ها توجه كنيد؟] و راپورت نمي دادند؛ ما كه سرمان آنقدر به امور رعايا و جماعت عمله و اكره گرم است كه سوسه، موسه يادمان نمي آمد ! آن وقت ديگران [منظورمان همين جوانهاي فكلي و قرتي است كه مي آيند و مي روند] جاي مباركمان را غصب مي كردند و واويلا!
في الحال! بي خيال اينها بشويد [به واژه بي خيال...] بدجوري غافلگيرتان كرديم.
هم شما را و هم اين سوسه اي هاي تنها خور را كه حتم داريم در غيبت ما مي روند پيتزا و سمبوسه هم مي خورند و عين خيالشان هم نيست!
حتماً فكر مي كرديد، ما نمي آييم؛ يا اگر بياييم آنقدر چيپ و قديمي و دموده هستيم كه از مرغ و تخم مرغ و هويچ و گوجه فرنگي راپورت مي دهيم يا منت كشي مي كنيم؟
ما هم با اين قطعه شعر پوست مودرنمان حالتان را گرفتيم! فكر كرديد منت كشي مي كنيم؟! ديديد كه چه خوشگل سروده ايم:
تصميم گرفته ام. صبح از اينجا بروم؟!
به جان مادر زنمان الكي نمي گوييم. حتي بلكه تهديدتان مي كنيم. داده ايم جي ميلمان را سر در اين راپورت بزنند تا 3 روز مي مانيم... [راستي به واژه جي ميل توجه كرديد؟ شرط مي بنديم شما نيم ميل هم نداريد!] اگر شرمندگي آزارتان نداد و به قدر كافي درخواست حضور ما را كرديد و التماس شرفيابي مجددمان داشتيد، شايد بياييم.
حالا كه خبرمان نكرده ايد، اگر ميل به ميزان كافي نباشد به همين مصرع پربار كفايت مي كنيم كه:
از چهره شرمنده خوشم مي آيد.
خود دانيد! ما كه چندي است متحول شده و چون شكوفه از خويش بيرون زده ايم، شما خودتان انتخاب كنيد.

مخبرالسلطنه (جديد المرام)

نوشته شده توسط مهدی نصیری در 23:55 | | لینک به این مطلب